داستان کوتاه (۱)

این داستان کوتاه رو چند سال پیش نوشته بودم ولی هیچ جا منتشرش نکردم. ممنون میشم نظرتونو بگید:

دیشب تو راه برگشت، یه گربه افتاد دنبالم.
هرجا می‌رفتم، می‌اومد.
جلوی خونه که رسیدم، سه بار میومیو کرد و رفت.
صبح که بیدار شدم، دیدم جلوی دره.
عجیب‌تر اینکه یه تیکه کاغذ کنارشه که روش نوشته بود:
«امشب درو باز نکن.»
همون لحظه از داخل خونه صدای میومیو اومد.
من که اصلاً گربه نداشتم.